داستان جزیره الکانز
خلاصه داستان جزیره الکانز
الیاس، جوانی ماجراجو، نقشهای قدیمی از پدربزرگ ناپدیدشدهاش پیدا میکند؛ نقشهای که مسیر رسیدن به جزیرهای افسانهای به نام الکانز را نشان میدهد. او همراه دوستش سینا و دریانوردی پیر به سمت جزیره حرکت میکند. پس از عبور از مه نفرینشده، وارد جزیرهای مرموز و پرخطر میشوند.
در دل جنگل، آنها معبد طلایی دزدان دریایی را پیدا میکنند. تصورشان این است که درون صندوق بزرگ معبد گنجی از طلا پنهان شده، اما وقتی الیاس صندوق را باز میکند، متوجه میشود که داخل آن دفترچه پدربزرگش قرار دارد؛ نوشتههایی که نشان میدهد گنج واقعی، نه طلا بلکه حقیقت و پاکی قلب بوده است.
معبد فرو میریزد و جزیره درون آب غرق میشود، اما الیاس با دفترچه پدربزرگش فرار میکند. او درمییابد که بزرگترین گنج، نه ثروت، بلکه حقیقت و انسانیت است.
راز طلای نفرینشده
در دل اقیانوس آرام، جایی که نقشهها پایان مییابند و دریا رنگی تیرهتر میگیرد، جزیرهای ناشناخته قرار دارد؛ الکانز؛ سرزمینی مهآلود که هیچکس بدون ترس نامش را بر زبان نمیآورد. همه میگویند این جزیره زمانی پناهگاه دزدان دریایی بزرگی بوده که گنجینهای افسانهای را در دل آن پنهان کردهاند؛ گنجی که هم ثروت بیپایان دارد و هم نفرینی مرگبار…
آغاز سفر
«الیاس»، جوانی ماجراجو و باهوش، وقتی در میان وسایل قدیمی پدربزرگش نقشهای سوخته و نیمهپنهان پیدا کرد، فهمید سرنوشتش تغییر کرده است. پدربزرگ او سالها پیش در همین آبها ناپدید شده بود و حالا این نقشه آخرین ردّ او بود؛ نقشهای که مسیر رسیدن به جزیره الکانز را نشان میداد.
الیاس بدون تردید، همراه دوست وفادارش «سینا» و یک دریانورد پیر اما خبره به نام «آروان»، سوار قایق شد و به سوی ناشناختهها راه افتاد.
مه مرموز
هرچه جلوتر میرفتند، دریا آرامتر و آسمان تیرهتر میشد. ناگهان مه سنگینی ظاهر شد؛ مهی که مثل سایهای زنده حرکت میکرد. آروان آهی کشید و گفت:
«این همون مهیه… مه نفرین الکانز. از اینجا به بعد هر قدمی اشتباه باشه، نابودمون میکنه.»
اما الیاس مصمم بود. هیچچیز نمیتوانست مانع پیدا کردن حقیقت پدربزرگش شود.
ورود به جزیره
پس از ساعتها سردرگمی، ناگهان مه کنار رفت و تصویر جزیره پدیدار شد:
جنگلی انبوه، کوههایی بلند و پرندگان عظیمی که در آسمان سیاه بال میزدند. صدایی عجیب از عمق جنگل میآمد، انگار که خود جزیره نفس میکشید.
در ساحل، سنگنوشتهای قدیمی دیده میشد:
«گنج الکانز، ثروتی برای شجاعان… و قبری برای طمعکاران.»
آروان لرزید. «ما نباید جلو بریم…»
اما الیاس جواب داد: «من اینجا دنبال طلا نیستم. دنبال حقیقت میگردم.»
معبد طلایی
سه نفر وارد جنگل شدند. موجودات عجیب، صدای روحها و تلههای مرگبار مسیر را دشوار میکرد. اما سرانجام به معبدي بزرگ رسیدند که دیوارهای آن از طلای خالص پوشیده شده بود.
در بالای در ورودی، تصویری از یک دزد دریایی با چهرهای خشن حک شده بود. سینا با ترس گفت:
«این باید همون کاپیتان ریکاردو الکانز باشه… کسی که گنج رو دزدید و بعد ناپدید شد!»
الیاس چراغ را بالا آورد و وارد شد.
راز نفرین
در قلب معبد، صندوقی بزرگ با قفلهای عجیب قرار داشت. الیاس وقتی آن را لمس کرد، ناگهان صدای مردی در فضا پیچید.
صدایی که انگار از دل تاریخ میآمد:
«این گنج نه برای ثروت، بلکه برای آزمایش ساخته شده… تنها کسی که قلبی پاک داشته باشد میتواند آن را بگشاید.»
الیاس با دستان لرزان، قطعهای را که همراه نقشه پیدا کرده بود روی قفل گذاشت. صندوق باز شد…
اما داخلش طلا نبود.
بلکه دفترچهای چرمی… همان دفترچهای که پدربزرگش همیشه همراه داشت.
الیاس با اشک زمزمه کرد:
«پدربزرگ… تو اینجا بودی…»
داخل دفتر نوشته شده بود:
«الیاس، پسرم… من در این جزیره زندانی ثروت نشدم، بلکه آزاد از طمع زندگی کردم. اینجا آموختم که بزرگترین گنج، حقیقت و انسانیت است. اگر تو این نوشته را میخوانی، بدان که راه را درست آمدهای… و نفرین تنها برای کسانی است که به دنبال طلای مادی هستند.»
پایان و آغاز
در همان لحظه زمین لرزید. معبد شروع به فرو ریختن کرد. نفرین در حال فعال شدن بود، چون جزیره فهمیده بود آنها چیزی را با خود نمیبرند. سه نفر با سختی از معبد بیرون دویدند و پیش از نابودی کامل جزیره، خود را به قایق رساندند.
جزیره الکانز در میان موجهای عظیم فرو رفت و ناپدید شد؛ انگار هرگز وجود نداشته است.
الیاس دفترچه را در دست فشرد و گفت:
«گنج الکانز، طلا نبود… خود حقیقت بود.»
